سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حدیث دل

 

آن گاه که درهاى آسمان گشوده شد و پرتوى از نور رخشان امامت بر زمین تابید، مژده اى شادی بخش، دلهاى زمینیان را فراگرفت وتاریکناى سلطه گرى وهواپرستى، با زایش رهبرى ربّانى ورهاننده، به رسوایى افتاد.
یازدهم ذى القعده سال 148 هجرى که امام رئوف ما زاده شد، وعلى بن موسى الرضا علیه السلام به عنوان سرچشمه اى از نیکى ومهربانى وهدایت رخ نمود، پناهگاهى پدید آمد که خدا پرستان را در خود گرد آورد.
زاد روز آن رهبر هشتمین بر شیفتگان حضرتش خجسته باد.

  

اللهم صل علی علی ابن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری الصدیق الشهید صلوه کثیره تامه زاکیه متواصله متواتره مترادفه کافضل ما صلیت علی احد من اولیائک.....میلاد رضای ال نبی نگین خراسان را به تمام عاشقان تبریک می گویم.عیدتون مبارک


[ چهارشنبه 86/8/30 ] [ 3:23 عصر ] [ محسن مجیدی ] [ نظر ]
 
 

پوچ و بس تند چنان باد دمان.
 
همه تقصیر من است این و خود می دانم که نکردم فکری، که تامل ننمودم روزی، ساعتی یا آنی که چه سان می گذرد عمر گران؟
 
کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط 
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
 
همه گفتند: کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان. که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست بایدش نالیدن. من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن! نتوان فارغ و وارسته ز غم همه شادی دیدن! 
 
همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن! سر هر بام که شد خوابیدن!
من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه ره بایدم نالیدن؟!
 
هیچکس نیز مرا هیچ نگفت: زندگی چیست چرا می آییم..؟ بعد از این چند صباح به چه سان باید رفت؟ به کجا باید رفت؟ با کدامین توشه به سفر باید رفت؟
 
من نپرسیدم هیچ، هیچ کس نیز به من هیچ نگفت.
 
نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
 
بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟ لیک گفتند همه: که جوانست هنوز، بگذارید جوانی بکند،بهره از عمر برد، کامروایی بکند. بگذارید که خوش باشد و مست. بعد از این باز ورا عمری هست.
 
یک نفر بانگ برآورد که او از هم اکنون باید فکر آینده کند
دیگری آوا داد: که چو فردا بشود فکر فردا بکند.
سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنین فردایش
 
با همه این احوال من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت؟ آنهمه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟
 
نه تفکر نه تعمق نه اندیشه دمی، عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی ...
چه توانی که زکف دادم مفت، من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب میتوانست مرا تا به خدا پیش برد.
 
لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات، آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه-رهنمایم بودند، عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده. و مرا می گفتند که چو آنها باشم. که چو آنها دائم فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم، فکر تامین معاش، فکر ثروت باشم، فکر یک زندگی بی جنجال، فکر همسر باشم.
 
کس مرا هیچ نگفت :
زندگی ثروت نیست،
زندگی داشتن همسر نیست
 
زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت، ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش می فهمم
 
حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق:
 
من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گسلم
گام در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد
در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرات و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
 
شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش، ره نمایم به همه، گرچه سراپا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم،  نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
 
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش می فهمم
کین سه روز از عمر به چه ترتیب گذشت

[ پنج شنبه 86/8/3 ] [ 11:46 عصر ] [ محسن مجیدی ] [ نظر ]

 

فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهدخداوند پذیرفت او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند عذاب آنها وحشتناک بود ! آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد دیگ غذا .. جمعی از مردم .. همان قاشقهای دسته بلند .... ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند آن مرد گفت : نمی فهمم !!! چرا مردم اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بد بختند؟ با آنکه همه چیزشان یکسان است؟ خداوند تبسمی کرد و گفت : خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد چون ایمان دارد که کسی هست که در دهانش غذایی بگذارد


[ سه شنبه 86/8/1 ] [ 7:7 عصر ] [ محسن مجیدی ] [ نظر ]
   1   2      >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

درمورد حدیث کساء و حضرت زهرا(س)
موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 9
بازدید دیروز: 7
کل بازدیدها: 77392